
مردی برای اصلاح
به آرایشگاه رفت 
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد
خدا صورت گرفت
آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد
مشتری پرسید چرا؟
آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی
مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی
و درد و رنج وجود داشته باشد؟


مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد
مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف

با سرعت به آرایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت
می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟

من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم
مشتری با اعتراض گفت
پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آرایشگاه وجود دارند
آرایشگر گفت:
"آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند "

مشتری گفت دقیقا همین است
خدا وجود دارد
فقط مردم به او مراجعه نمیکنند!
برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد...

خدا نوشت 
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

سیب نوشت
بخاطر تمام محبتات مرسی خواهر جون

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.![]()
![]()
بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند
و به مشاجره پرداختند.
یکی از آنها از سر خشم، بر چهره ی دیگری سیلی زد.![]()
دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد
ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:![]()
« امروز بهترین دوست من، برچهره ام سیلی زد.»
آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه
استراحت کنند.
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد.
نزدیک بود غرق شود که دوستش به
کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:![]()
« امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.»
دوستش با تعحب
از او پرسید:
« بعد از آنکه من با سیلی تو را
آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را
روی صخره حک میکنی؟»
![]()
دیگری لبخند زد
و گفت:« وقتی کسی مارا آزار میدهد،
باید
روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند
ولی وقتی کسی محبت در حق ما میکند
باید آن را روی سنگ حک کنیم
تا هیچ بادی نتواند آن را
از یاد ها ببرد...
آنچه می ماند عسل
خاطرهاست![]()

تقدیم به
ندای
ایران زمین
روحش شاد![]()
![]()
![]()

خوابیدی بدون لالائی و قصه
بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و ادمکها رو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها ا مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دل تو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالائی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که ادمک نداره

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در ان همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا خالق زیبا یی
وسراینده عشق
افریننده ماست
مهربا نیست که ما را به
نکویی
دانایی
زیبایی
وبه خود می خواند
جنتی دارد نزدیک زیبا و بزرگ
دوزخی دارد -به گمانم-
کوچک وبعید
در پی سودائی ست که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
وریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
ونخوانند کسی را حیوان
ونگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر وغایب بکند
وبجز ایمانش هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که بجای مغز , دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید هرگز
وبه آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
وطبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشدکه شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم با قیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدریس کنند ...

یک نفس از عمق سبز جنگل می دویدم و پاکی و تازگی هوا همیار من بود و من در جستجوی همدم گمشده ام بی تاب،تنها اشک را داشتم که مونسم بود...به چشمه کوچکی رسیدم که زمزمه آرامش مرا به خود می خواند.نزدیکتر رفتم و دستهای لرزانم را در خنکای لطیفش فرو بردم،انگار تمام جانم تازه شد،انگار تمام زلالیش را به خونم بخشید،چقدر آرامم کرد...چشمه نگاهم می کرد ، مهربان و پرسشگر،
گفت: چرا می لرزی؟چرا نگاهت خیس و هراسان است؟
گفتم که همدمم را گم کردم،بی تاب نگاهش هستم و شنیدن کلام گرمش...
گفت:همدمت با توست،گم نشده،از همیشه به تو نزدیکتر است!
گفتم که مگر می شود؟!او اکنون به وسعت هزاران کوه و هزاران دشت و هزاران نفس با من فاصله دارد...
خندید و آرام گفت که نزدیکتر بیا،
رفتم،
گفت درون من خود را نگاه کن،
دستهایم را دوباره در آب گذاشتم،چقدر دلش آرام بود،خود را در آیینه شفافش نگاه کردم...
وای!
این من نبودم!این همدم گمشده من بود!او با من بود و در من بود،تمام این روزها که اشک مونسم شده بود،همدم من در وجود من بود...
باورش سخت بود اما من اکنون نه لرزانم و نه هراسان،دلتنگ هم نیستم...از من دور است ولی از همیشه به من نزدیکتر...روحش با من است و در قلب من،می دانم که اگر روزی قلبش از تپش ایستاد قلب من نیز خواهد ایستاد و با هم خواهیم رفت...هنوز هم زندگی زیباست!


